یه روز زنگ خونه به صدا درآمد و رفتیم دم در پدر را خواستند برگشتم و پدر را ندا دادم که دم در شما را می خوان ! از طبقه سوم خونه با صدای بلند پرسید کیه ؟ گفتم نمی دونم ؟ گفت خوب می پرسیدی ! جواب ندادم و رفتم داخل اتاق بعد چند دقیقه آقام برگشت پاکت نامه ای تو دستش بود نشست روبروی مادرم و به پشتی تکیه داد مادرم گفت برو برای آقات چایی بیار . من هم رفتم و چای را آوردم و گذاشتم جلوی آقام . آقام نگاهش به سمت حیاط بود و خیره شده بود .مامان پرسید آقا کی بود ؟ باهات چکار داشت ؟ آقام نگاهش را از حیاط برداشت و به پاکت تو دستش نگاه کرد و آروم گفت از هلال احمر بود . مادرم با تعجب گفت چکار داشت . آقام گفت کارت های مجید را آورده بود گفت نمی دونن کی آن را پست کرده فرستنده اسم و آدرس نداشته .یا یک عراقی پست کرده که احتمال داره مجید اسیر باشه یا یکی از دوست های خودش فرستاده نخواسته شناخته بشه که در این صورت شهید شده .مادرم هیچی نگفت .آقام استکان چای را برداشت و سر کشید .بعد با حوصله پاکت را باز کرد چهار تا کارت داخل پاکت بود کارت اهدا خون -کارت اعزام به جبهه -کارت بسیج - کارت شناسایی سپاه - همه کارت ها از یک گوشه جمع شده بود انکار به میخ گرفته بود یا از جایی به زور خارجش کرده بودند که گیر کرده و جمع شد بود یک عکس هم داخل پاکت بود که به نظر عراقی می امد. پدرم عکس آن جوان را در روز نامه های مختلفی چاپ کرد بلکه کسی او را بشناسد اما خبری نشد .کارت ها در وسایل مجید داخل کمد قرار گرفت و خبری از مجید نشد
روحشان شاد, راهشان پر رهرو باد , همه ی مجیدها
بازهم یک ابان دیگر و یاد نبودنت راستی مجید جان سی سال شد که مفقود الاثری یعنی دیگه من از تو خبری نخواهم داشت .
دیگه تا زنده هستم جایی نیستی که بیام و دلم را خالی کنم .ای داد و بیداد .امان از دل زینت چه کشید بانوی صحرای کربلا وچه
دید لعنت خدا بر قاتلان حسین .خدایا مجید ها را با حسین علیه اسلام محشور بفرما