آن سفر کرده

شهید جاوید الثر مجید کربلایی

گمشدن مجید
نویسنده : زینت کربلایی اسمعیل - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
 

اواخر آبان سال شصت بود که یک روز صبح حسین برادرم که در طبقه سوم خانه پدر مان زندگی می کرد و مجروح بود و از بیمارستان مرخص شده بود منو صدا کرد و گفت : شیر دارید و من جواب دادم که :آره ! گفت برای من بیار بالا !

من هم یک شیشه شیر برداشتم و با دلخوری رفتم بالا . با خودم فکر می کردم که حسین چقدر لوس شده و پر توقع ! چرا خانمش را نمی فرسته شیر ببره ! آنقدر بهش محبت کردیم که باورش شده وظیفه ماست که همه کار براش بکنیم . حتی خانمش نمیاد براش از پایین شیر ببره !

وقتی رسیدم بالا در زدم و وارد شدم .حسین که پاش تو گچ بود وسط اتاق نشسته بود و سفره صبحانه هم کف اتاق پهن بود . عکس خانمش را در شیشه در دیدم که در آشپز خانه قایم شده بود .سلام کردم و شیر را داخل سفره گذاشتم و برگشتم به طرف در اتاق !

حسین جواب سلامم را داد و فوری گفت : صبر کن ! برگشتم و بی حوصله بهش نگاه کردم .سرش را پایین انداخت و گفت : از دیشت تا حالا آنقدر فکر کردم سرم داره می ترکه نمی دونم چکار کنم .باز تو از همه صبور تری یه جوری به مامان  بگو که مجید مفقود الاثر شده .تمام فکر ها و دلخوری ها از توی سرم پرید انگار یک دیک آبجوش ریختن روم با ناباوری به صورت حسین خیره شدم که بخنده و بگه الکی گفتم .ولی او اشک تو چشماش جمع شده بود .

گفتم از کجا می دونی ؟ جواب داد بچه های سپاه خبر دادن . گفتم :چطوری مفقود شده ؟ جواب داد : یک حمله ناموفق داشتن و همه گردانشون با هم مفقود شده کسی هم نمی دونه چی شده ! 

از اتاق بیرون آمدم و به طرف پایین رفتم نه صدایی می شنیدم و نه حرفی می زدم اصلا در این فکر هم نبودم که به مادر یا پدرم چیزی بگویم .فقط فکر می کردم که وای مجید وای برادرم و بغض گلوم را می فشرد 

مثل دیوونه ها همه خانه را تمیز کردم و بر این باور بودم که مجید را پیدا می کنند و می آورند پس خانه باید تمیز باشه .حیاط را هم شستم گوچه را هم اول جارو کردم اما دلم راضی نشد نکنه مجید را بیاورند و کوچه کثیف باشه پس کوچ را هم شستم .غروب شده بود و من وضو گرفتم و رفتم سر سجاده و نماز خواندم .

عمو احمدم به دیدن پدرم آمده بود و در اتاق جلویی باهم پج پچ می کردند متوجه شدم که در مورد مجید صحبت می کنند فهمیدم که پدرم موضوع را می داند فقط به مادرم نگفته اند .نمازم که تمام شد شروع بگفتن ذکر کردم و بی اختیار بغضم به صورت ناله و فریاد در گلویم پیچید و ناگهان شروع به جیغ زدن کردم . مادرم ره سراغم آمد و برایم آب آوردن مادرم با تعجب به من نگا ه می کرد و پدرم پرده را کنار زد و با عمو احمد به من نزدیک شدن .پدرم گفت چی شده بابا و من گفتم مجید مجید و مادرم پرسید مجید چی شده ؟ شهید شده ؟ گفتم کاش شهید شده بود و گریه کردم و حرفهای من بابی شد که مادرم بفهمه که مجید مفقود شده ونشست به گریه و دائما می گفت : مگه محسن شهید شد من ناشکری کردم که مجید مفود الاثر شد و.......

خدایا چه کشیدن مادران مفقودالاثرهای جنگ تحمیلی          

خدایا میشه یه خبری هم از مجید ما بیاد و یه روز هم بما خبر بدن که مجید پیدا شده ........ 


 
comment نظرات ()