آن سفر کرده

شهید جاوید الثر مجید کربلایی

عصبانیت مجید
نویسنده : زینت کربلایی اسمعیل - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

مجید بی صدا و آرام بزرگ می شد و چون بی آزار بود  و مثل بقیه پسر ها شیطنت نمی کرد . زیاد دیده نمی شد . مادر همیشه در حال خرید و پخت و پز و رفت و روب بود تا بتواند نظم و نظافت و و خورد و خوراک یازده نفر را در منزل بر قرار کند  و پدر هم به دنبال رزق و روزی می دوید تا بتواند مخارج یازده نفر را تامین کند .مجید حدود ده سال داشت و به جز زهره همه از او بزرگ تر بودند و در خانه ما رسم بر آن بود که کوچک تر ها به بزرگ تر ها احترام بگذارند . بنا بر این مجید باید به همه احترام می گذاشت و حرف همه را هم گوش می کرد از طرف دیگر زهره هم که از مجید کوچک تر بود حرف مجید را گوش نمی کرد و دائم با هم دعوایشان می شد و مجید حریف زبان زهره نمی شد و کم می آورد .

در یکی از همین روزها که مادر بزرگم (مادر پدری ) در خانه ما مهمان بود .مجید و زهره با هم در گیری لفظی پیدا کردند و مجید هم که عصبانی بود از اتاقی که با زهره حرفش شده بود خارج شد که به حیاط برود .مادرم که او را دید صدایش کرد . – مجید !

با عصبانیت جواب داد . بله !!   او

_ پسرم برو گوشت بخر !

_ نمی رم !

_ چرا ؟

_ حوصله ندارم .

بعد هم رفت و از یخچال مقداری حلوا شکری و سفره نان را آورد و جلوی مادر و مادر بزرگ نشست و شروع به خوردن کرد .مادر بزرگ شروع به نصیحت کرد که : تو باید حرف مادرت را گوش کنی .با مادرت درست صحبت کن و .......

مجید هم سرش را پایین انداخته بود و می خورد و این اولین باری بود که مجید با مادرم این طور حرف زده بود .و اصلا جواب مادر بزرگ را نداد  .مادر بزرگ آرتوروز شدید داشت و خوب نمی توانست راه برود .وقتی دید  مجید جواب نمی دهد رو به مادرم کرد و گفت : من می روم گوشت بخرم .چند کیلو گوشت می خواهی ونشسته  به طرف دراتاق روی فرش  خود را کشاند مجید همین طور که سفره را جمع می کرد گفت :برو ببینم چطوری می خواهی بروی ؟ و از اتاق به آشپز خانه رفت تا سفره را در آنجا بگذارد . وقتی مجید به اتاق آمد .مادر بزرگ و مادرم از خنده ریسه رفته بودند .مجید کمی به آنها نگاه کرد و پرسید به چی می خندید ؟ مادرم گفت به حرف مامان بزرگ که گفت خودم می رم گوشت بخرم و خودش هم گفت :بگو تو آخه پا داری که بری گوشت بخری ؟ و مجید که حالا دیگه عصبانی نبود رو به مادرم کرد و گفت : من برای شما کار نمی کنم ؟ مادرم گفت چرا تو همیشه حرف منو گوش می کنی و این اولین بار بود که گفتی نمی ری خرید.مجید گفت : از دست زهره خانم ! ما تو این خونه حق هیچ کاری را نداریم  شما هم که به او هیچی نمی گید . مادرم گفت . تو بزرگتری مراعاتش را بکن و مجید جواب داد همیشه من باید به بزرگ تر ها احترام بگذارم ولی زهره احترام که نمی گذارد ،هیچ ! سر من داد هم می کشد وتازه من هم باید مراعات او را بکنم و حر ف زور گوش کنم .

مادرم گفت عیب نداره تو پسر خوبی هستی .او هم بچه است .

مجید با دلخوری پرسید گوشت چی بخرم؟ و مادرم گفت : دو کیلو گوشت خورشتی بگیر و بگو مادرم گفته بی چربی باشه و مجید پول را گرفت و زیر لب گفت :چشم و از خانه خارج شد .بعد مادرم به مادر بزرگ گفت : مجید از همه بچه های من بهتره و با ادب تر و حرف گوش کن تره !اما حتما   زهره اذیتش کرده .بعد هم پیش زهره رفت و او را نصیحت کرد و تذکر داد که مجید از تو بزرگ تر است نباید به او بی احترامی کنی  و سرش داد بزنی .

یاد او و یاد همه شهدای جنگ تحمیلی گرامی باد.

 


 
comment نظرات ()