تقدیم به مادر بزرگوارم
مادر ای مادر روز جــــدایی شد نور چشمانت آخر فدایی شد
با سلام و درود به مهدی موعود (عج) و با سلام و درود به نایب بر حقش امام خمینی و با سلام به خانواده شهدا. سلام بر مادری که برای خدا جون می دهد .ارزو دارد که صدها پسر داشت و در راه خدا و اسلام قربان می کرد .
امید وتارم که حال شما مادرم خوب باشد و مرا حلال کنی .چون من شما را خیلی اذیت کرده ام فقط دعا برای امام فراموش نشودوحتما به دعای ندبه و کمیل بروید و امام و رزمندگان را دعا کنید هر چند که میدانم مرگ فرزند سخت است ولی در توان شمادیدم و رفتم و تاآخر هم می ایستم مباداناراحتی خودت را بروز دهی این صبر تو مادر از جهاد ما با ارزش تر است چون ما به سوی خدا می رویم وهر چند که شهید می شویم اما درجه ما به شهدای دیگر نمی رسد .
مادر از دور رای آخرین بار صورت و دستان ترک خورده ات را می بوسم .تازه قدر شما را می دانم که دیر شده است امید وارم در پناه خدا باشید برای بار آخر خدا حافظ
مجید کربلایی
نظرات ()
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
بر آن شدم که در سالگردشهادت برادرم بنویسم .
از مجید کربلایی که درآبان ماه- سال 61،در شهر سومار مفقود الاثر گردید
یادش جاوید و خاطرش گرامی باد .
اوایل اسفند ماه بود و هوا بسیار سرد .برف می بارید و همه جا را سفید پوش کرده بود . روی دیوارهای حیاط ، به اندازه ده سانت برف نشسته بود و روی شاخه های نازک درخت ارغوان ،برف جلوه گری می کرد .مشق هامو نوشته بودم و مادرم هم دیکته گفته بود و تکالیفم تمام شده بود .خوشحال بودم که برف می بارید . پرده اتاق را کنار زده بودم و به حیاط نگاه می کردم .آب داخل حوض وسط حیاط یخ زده بود و شیر آب که کنار آن ایستاده بود برای اینکه یخ نزند گونی پیچ شده بود و فواره وسط حوض هم بیکار بود و رویش برف نشسته بود .
بد جوری تو زیبایی و سفیدی برف گیر کرده بودم که اصلا متوجه هیچ کس و هیچ چیز نبودم .همین طور که سعی می کردم آسمان را از لا به لای برف هایی که می باریدند ببینم .متوجه مادرم شدم که خودش رااز سرما جمع کرده بود وبه طرف دستشویی در گوشه حیاط می رفت . بر عکس همیشه که تند تند راه می رفت ؛خیلی آرام حرکت می کرد.
با خودم فکر کردم که چرا مامان این قدر آرام راه می رود . شاید مریض شده باشد که نمی تواند راه برود .هشت سالم بود و زیاد نمی فهمیدم. علت آرام راه رفتن مادرم را نمی دانستم . ونمی فهمیدم که بار دار است .وقتی دیدم از حیاط به طرف درب راهرو می آید .پرده را انداختم و به طرف در برگشتم .
مادرم که وارد اتاق شد .ژاکتش را از روی دوشش برداشت و آویزان کرد و رفت سر جای خودش زیر کرسی و لحاف را تا گردنش بالا کشید تا گرم شود .بلند شدم و رفتم زیر کرسی نشستم .پرسیدم :مامان ، حالت خوب نیست ؟گفت: خوبم چطور مگه ؟
آخه خیلی یواش راه می رفتی فکر کردم حالت بده ؟ لبخندی زد و گفت : نه !سردم بود و بلند شد و رفت به آشپز خانه .ساعت چهار بعد از ظهر بود .من صبح رفته بودم مدرسه و واسماعیل و مهدی ،بعد از ظهری بودند .حسین ومحسن و زهرا هم خواب بودند .آخه بچه ها صبح زود از خواب بیدار می شدند و بعد از ظهر هم می خوابیدند . خواهر بزرگم مهری هم با خودش در اتاق کناری خلوت کرده بود و مجله می خواند .آقام هم رفته بود بیرون .مادرم چای دم کرد و برگشت و بچه ها را از خواب بیدار کرد و برد تا صورتشان را بشویند .
حسین شش سال و محسن چهار سال و زهرا دو ساله بود .بچه ها را برد لب پا شوره ی حوض و با پارچ آب گرم ریخت تو دستشان و آن ها دست و صورتشان را شستند .بعد هم بدو بدو آمدند توی اتاق ومادرم به آنها حوله داد و دست و روشون رو خشک کردند و رفتند زیر کرسی تا گرم بشن .
مادرم برق اتاق را روشن کرد و رفت برایمان چای و گندم شاهدونه آورد .خواهرم مهری را هم صدا کرد که بیاید و چای بخورد . برای هر کداممان تو یه کاسه گندم شاهدونه ریخت و داد دستمان و سفارش کرد که مواظب باشیم نریزه و ما هم گفتیم چشم .چایمان را که خوردیم مادرم استکان ها را برد تا بشوید و شام بپزد و بچه ها هم در اتاق شروع به بازی کردند و اسباب بازی هایشان را ریختند گوشه اتاق و سر گرم شدند من هم کتاب فارسیمو برداشتم و با خودم معلم بازی کردم و به دانش آموزان خیالیم درس می دادم .
نزدیک اذان مغرب همه دور هم جمع شده بودیم و با شنیده صدای اذان همه وضو گرفتیم و به نماز ایستادیم .بعد از نماز مادرم با کمک مهری سفره را پهن کردند و غذا را آوردند و دور هم خوردیم .در خانه ما رسم بر این بود که موقع غذا خوردن کسی حرف نزند و اگر یکی از ما حرف می زد آقام بد جوری به او نگاه می کرد و
با نگاه پدر سکوت بر قرار می شد .
سفره جمع شد و هر کس به کاری مشغول شد .پسر ها درس می خواندند و مادرم با مهری در آشپزخانه به کار مشغول شدند .جای آقام بالای اتاق بود و زیر کرسی نشسته بود و سه تا متکا ی گرد پشتش قرار داشت .کمی سر به سر بچه کوچک ها گذاشت و براشون شعر خواند بعد دفتر و کتابهاشو آورد و شروع به خواندن و نوشتن کرد .او مداح بود و شاعر .همیشه یا می خواند یا می نوشت .مامانم خیلی به او احترام می گذاشت و ما هم همین طور .و همه بد جوری ازش حساب می بردیم.
مادرم با یک سینی چای وارد اتاق شد و اول یک استکان چای جلوی آقام گذاشت روی کرسی و بعد نشست و به بچه ها گفت : بیایید چای بخورید .بعد مادرم بافتنی شو برداشت و شروع به بافتن کرد و خواهرم هم همین طور .من هم خیلی دوست داشتم ببافم و آقام با پره ی دوچرخه برام میل بافتنی درست کرده بود و من هم گاهی میل بافتنی های کوچکم را به مادرم می دادم تا برایم سر بیندازد و کمی می بافتم و بعد هم چون خراب می شد آن را می شکافتم .
بچه های کوچک تر کم کم خوابیدند و بزرگ تر ها در اتاق کناری دور بخاری نفتی جمع شدند و تکالیف خود را انجام دادند .بعد هم رادیو را روشن کردند و به قصه ی شب گوش دادند و خاموشی اعلام شد و بچه های بزرگتر رختخواب های خود را پهن کردند و خوابیدند و زهرا کنار مادر زیر کرسی و حسین و محسن در پایه دیگر کرسی و من هم در یک پایه کرسی خوابیدیم .
نظرات ()