دیگه وقت صبر مادر وپدر بود و انتظار .صبر برای پدر راحت تربود چون رفت جبهه و سرش گرم شد به جنگ و آنقدر امثال مجید دور وبرش فراوان بودند که دیگه کمتر به یاد مجید یا محسن می افتاد .ولی مادرم در خانه لحظه های سخت و سنگینی داشت و حالا فقط دیدن حسین بود که گاه گاهی خوشحالش می کرد آخه اون هم همیشه جبهه بود و دوسه ماه یک بار می آمد و سری هم به مادر می زد .
بدترین روزها و لحظه ها آن وقتی بود که تلفن می کردند که تعدادی شهید گمنام آورده اند و بیایید شناسایی کنید .ما هم می رفتیم به معراج شهدا و شهدا را می دیدیم دلهره شدیدی داشتیم و هر آن فکر می کردیم که : بعدی دیگه مجیده ولی هیچ وقت مجید نبود . کم کم یاد گرفتند به جای اینکه بدن پاره پاره شهدا را به امثال ما نشان بدهند عکس رنگی از آن ها بگیرند و در آلبوم بگذارند تا ما ببنیم اما باز هم مجید در میان ها نبود .
یک روز بهاری که باز هم قرار بود به مهراج برویم من و پدرم با هم بودیم وقتی وارد شدیم بقچه بسته های زیادی را دیدیم که بدن شهدا را در آن ها قرار داده بودن اول فکر کردم می خواهند داخل بقچه ها را به ما نشان بدهند اما بعد متوجه شدم تعدادی آلبوم روی میز است که باید عکس ها را می دیدیم .
عکس اول یک توده گوشت چرخ کرده که روی آن یک ساعت و یک جوراب نصفه بود .عکس بعدی یک پا ی نهدم با یک ساعت مچی و …..
پدرم گریه اش گرفت دلش بد جوری ریش شده بود بجای جوان زیبا و رعنایش فقط مقداری گوشت واستخوان ‼‼آلبوم را بست و با گریه گفت بریم . اهل حرف زدن نبود به خانه که رسیدیم فقط جواب سلام ها را داد بعد هم لباسش را در آورد و با لباس خونه رفت توی حیاط و شروع به مرتب کردن گلدان ها وباغچه ها کرد .مادرم یواشکی پرسید چی شده ؟ من هم جریان را گفتم ومادرم سکوت کرد یک سینی چای ریخت و آورد توی ایوان و پدرم را صدا کرد که بیاید تا چای بخورد .پدر دستهایش را شست و آمد لب ایوان نشست .مادر به آرامی پرسید : آقا چی شد ؟ پدرم گفت : من دیگه دنبال مجید نمی گردم من مجید را در راه خدا دادم بدنش را هم نمی خوام .خودش که دوست داشت گمنام باشه ما چرا اصرار داریم پیداش کنیم بعد هم چای اش را بر داشت و آرام آرام سر کشید و مادرم هم دیگر چیزی نگفت .هیچوقت مادرم روی حرف پدر حرف نمی زد .
روحشان شاد آنان که هم جانشان و هم بدنشان را در راه خدا هدیه کردند .
نظرات ()