آن سفر کرده

شهید جاوید الثر مجید کربلایی

نامه از مجید به مادر
نویسنده : زینت کربلایی اسمعیل - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
 

تقدیم به مادر بزرگوارم

مادر ای مادر روز جــــدایی شد         نور چشمانت آخر فدایی شد

با سلام و درود به مهدی موعود (عج) و با سلام و درود به نایب بر حقش امام خمینی و با سلام به خانواده شهدا. سلام بر مادری که برای خدا جون می دهد .ارزو دارد که  صدها پسر داشت و در راه خدا و اسلام قربان می کرد .

امید وتارم که حال شما مادرم خوب باشد و مرا حلال کنی .چون من شما را خیلی اذیت کرده ام فقط دعا برای امام فراموش نشودوحتما به دعای ندبه و کمیل بروید و امام و رزمندگان را دعا کنید هر چند که میدانم مرگ فرزند سخت است ولی در توان شمادیدم و رفتم و تاآخر هم می ایستم مباداناراحتی خودت را بروز دهی این صبر تو مادر از جهاد ما با ارزش تر است چون ما به سوی خدا می رویم  وهر چند که شهید می شویم اما درجه ما به شهدای دیگر نمی رسد .

مادر از دور رای آخرین بار صورت و دستان ترک خورده ات را می بوسم .تازه قدر شما را می دانم که دیر شده است امید وارم در پناه خدا باشید برای بار آخر خدا حافظ 

                                                       مجید کربلایی


 
comment نظرات ()
 
دوران راهنمایی
نویسنده : زینت کربلایی اسمعیل - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
 

 

مجید دبستان را تمام کرد و به کلاس اول راهنمایی رفت . اسم مدرسه  راهنمایی که مجید ثبت نام شد؛ خزانه بخارایی بود. مجید دوازده ساله بود که وارد مدرسه راهنمایی شد.هیکل تپلی داشت و درسش هم متوسط بود ولی نسبت به دوران ابتدایی بیشتر درس می خواند و تلاش می کرد که بهتر از قبل باشد . من نمی دانم در مدرسه با همکلاسی هایش چگونه بود فقط این را می دانم که هرگز پدرم را مدرسه نخواستند تا در مورد بی نظمی یا درس نخواندن یا اذیت و آزار مجید چیزی بگویند .

مجید در سه سال دوره راهنمایی هرگز تجدید نشد و با معدلی متوسط قبول می شد .سال پنجاه و هفت که راهپیمایی ها علیه حکومت شاهنشاهی اوج گرفت .مجید چهارده ساله بود و همراه محسن و حسین به راهپیمایی می رفت .کم کم همه خانواده با هم می رفتیم .حسین سرباز بود .امام خمینی دستور داد تا سرباز ها پادگان ها را ترک کنند و او هم دیگر به سرباز خانه نرفت و خلاصه همه خانواده هم سو برای پیشبرد انقلاب همکاری می کردیم . پدرم هم اشعاری به عنوان شعار می سرود و در راهپیمایی ها از آن استفاده می کردیم .

مجید سال سوم راهنمایی بود و پا به پای محسن و مجید فعالیت می کرد .انقلاب به پیروزی رسید و همه شاد از پیروزی بزرگمان شدیم و شورو نشاطی بر پا شد .کم کم نوع پوشش همه داشت عوض می شد .مردها پیراهن های یقه سه سانتی ( یقه آخوندی) و خانم ها چادر و مقنعه و بعضی ها هم دلخور از داشتن حجاب و خلاصه جامعه تغییر اساسی کرد و روشها عوض شد و معیار ها هم برای زندگی ساده تر شد .

دوازده فروردین رای گیری برای جمهوری اسلامی انجام گرفت که محسن هم پای صندوق رای بود و مجید هم در کنارآنها فعالیت می کرد .بعد هم مجید عضو بسیج دانش آموزی شد و بسیجی شد .بسیج مدارس زیر نظر سپاه اداره می شد .چون مجید عضو فعال بسیج بود .کارهای اجرایی به او می دادند .

در آن مقطع منافقین به ترور شخصیتها می پرداختند و باید از مدارس ومساجد و ارگانها حفاظت می شد .بنا بر این برای  مجید حکم حفاظت از اداره منطقه سیزده را صادر کردند و مجید با اسلحه کار حفاظت اداره منطقه سیزده را به عهده گرفت .سال پنجاه و هشت تا پنجاه و نه را به حفاظت مشغول شد و بعد به او نامه ای دادند که به قیمت دولتی موتور هندا بخرد تا به کار هایش راحتر برسد .

در آن سال مجید درس نخواند و سال پر تنشی برایش بود و دائما فعال بود و کارش را مهم تر از درس می دانست .روزها به حراست اداره مشغول بود و شب ها هم در مسجد به کار بسیج و مسجد رسیدگی می کرد و دست راست محسن بود .قبل از اینکه جنگ تحمیلی شروع شود مادرم با مجید صحبت کرد که درسن بخواند و نامش را در دبیرستان بنویسد و چون مجید هیچوقت حرف مادرم را زمین نمی انداخت رفت در دبیرستان ثبت نام  کرد و کتاب های سال اول دبیرستان را هم با تعدادی دفتر و خودکار  خرید .

مجید کمد فلزی کوچکی داشت که مغز پسته ای رنگ بود. یک کشو بالای آن بود و درش را که باز می کردیم دو طبقه در کمد بود و از آنجایی که مجید بچه مرتب و تمیزی بود تمام کتابها و دفتر هایش را مرتب در کمد چید و خودکار و مدادهایش را هم در کشو قرار دادبعد هم آمد پیش مادرم که در راهرو خانه نشسته بود وپیش او نشست و گفت : اسممم رادر دبیرستان  نوشتم و کتاب هم خریدم .خیالت راحت شد ؟و مادرم با خوشحالی گفت آره ؛ خدا خیرت بده خیالم را راحت کردی. آخه حیف پسر خوبی مثل تو درس نخونه آن وقت همه خواهر وبرادراش با سواد باشن  . انشاالله عاقبت به خیر بشی............سال پنجاه و هشت بو د که مجید به دبیرستان رفت وسال اول دبیرستان را در کنار فعالیت های دیگر خواند .هنوز هم حراست اداره را به عهده داشت و بعضی شبها در خیابان ها کشیک می دادند    و مراقب رفت و آمد های مشکوک بودند تا ضد انقلاب نتواند ضربه ای به پیکره انقلاب وارد کند .


 
comment نظرات ()
 
زندگی نامه مجید کربلایی
نویسنده : زینت کربلایی اسمعیل - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
 

 

 

آن  سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

 

 

بر آن شدم که در سالگردشهادت برادرم  بنویسم .

از مجید کربلایی که درآبان ماه- سال 61،در شهر سومار  مفقود الاثر گردید

یادش جاوید و خاطرش گرامی باد .

 

اوایل اسفند ماه بود و هوا بسیار سرد .برف می بارید و همه جا را سفید پوش کرده  بود . روی دیوارهای حیاط ، به اندازه ده سانت  برف نشسته بود و روی شاخه های نازک  درخت ارغوان ،برف جلوه گری می کرد .مشق هامو نوشته بودم و مادرم هم دیکته گفته بود و تکالیفم تمام شده بود .خوشحال  بودم که برف می بارید . پرده اتاق را کنار زده بودم و به حیاط نگاه می کردم .آب داخل حوض وسط حیاط  یخ زده بود و شیر آب که کنار آن ایستاده بود برای اینکه یخ نزند گونی پیچ شده بود و فواره وسط حوض هم بیکار بود و رویش برف نشسته بود .

بد جوری تو زیبایی و سفیدی برف گیر کرده بودم که اصلا متوجه هیچ کس و هیچ چیز نبودم .همین طور که سعی می کردم آسمان را از لا به لای برف هایی که می باریدند ببینم .متوجه مادرم شدم که خودش رااز سرما  جمع کرده بود وبه طرف دستشویی در گوشه حیاط می رفت . بر عکس همیشه که تند تند راه می رفت ؛خیلی آرام حرکت می کرد.

با خودم فکر کردم که چرا مامان این قدر آرام راه می رود . شاید مریض شده باشد که نمی تواند راه برود .هشت سالم بود و زیاد نمی فهمیدم. علت آرام راه رفتن مادرم را  نمی دانستم . ونمی فهمیدم که بار دار است .وقتی دیدم از حیاط به طرف درب راهرو می آید .پرده را انداختم و به طرف در برگشتم .

مادرم که وارد اتاق شد .ژاکتش را از روی دوشش برداشت و آویزان کرد و رفت سر جای خودش زیر کرسی و لحاف را تا گردنش بالا کشید تا گرم شود .بلند شدم و رفتم زیر کرسی نشستم .پرسیدم :مامان ، حالت خوب نیست ؟گفت: خوبم چطور مگه ؟

آخه خیلی یواش راه می رفتی فکر کردم حالت بده ؟ لبخندی زد و گفت : نه !سردم بود و بلند شد و رفت به آشپز خانه .ساعت چهار بعد از ظهر بود .من صبح رفته بودم مدرسه و  واسماعیل و مهدی ،بعد از ظهری بودند .حسین ومحسن و زهرا هم خواب بودند .آخه بچه ها صبح زود از خواب بیدار می شدند و بعد از ظهر هم می خوابیدند . خواهر بزرگم مهری هم با خودش در اتاق کناری خلوت کرده بود و مجله می خواند .آقام هم رفته بود بیرون .مادرم چای دم کرد و برگشت و بچه ها را از خواب بیدار کرد و برد تا صورتشان را بشویند .

حسین شش سال و محسن چهار سال و زهرا دو ساله بود .بچه ها را برد لب پا شوره ی حوض و با پارچ آب گرم ریخت تو دستشان و آن ها دست و  صورتشان را شستند .بعد هم بدو بدو آمدند توی اتاق ومادرم به آنها حوله داد و دست و روشون رو خشک کردند و  رفتند زیر کرسی تا گرم بشن .

مادرم برق اتاق را روشن کرد و رفت برایمان چای و گندم شاهدونه آورد .خواهرم مهری را هم صدا کرد که بیاید و چای بخورد . برای هر کداممان تو یه کاسه گندم شاهدونه ریخت و داد دستمان و سفارش کرد که مواظب باشیم نریزه و ما هم گفتیم چشم .چایمان را که خوردیم مادرم استکان ها را برد تا بشوید و شام بپزد و بچه ها  هم در اتاق شروع به بازی کردند و اسباب بازی هایشان را ریختند گوشه اتاق و سر گرم شدند من هم کتاب فارسیمو برداشتم و با خودم معلم بازی کردم و به دانش آموزان خیالیم درس می دادم .

نزدیک اذان مغرب همه دور هم جمع شده بودیم و با شنیده صدای اذان همه وضو گرفتیم و به نماز ایستادیم .بعد از نماز مادرم با کمک مهری سفره را پهن کردند و غذا را آوردند و دور هم خوردیم .در خانه ما رسم بر این بود که موقع غذا خوردن کسی حرف نزند و اگر یکی از ما حرف می زد آقام بد جوری به او نگاه می کرد و

با نگاه پدر سکوت بر قرار می شد .

سفره جمع شد و هر کس به کاری مشغول شد .پسر ها درس می خواندند و مادرم با مهری در آشپزخانه به کار مشغول شدند .جای آقام بالای اتاق بود و زیر کرسی نشسته بود و سه تا متکا ی گرد پشتش قرار داشت .کمی سر به سر بچه کوچک ها گذاشت و براشون شعر خواند بعد دفتر و کتابهاشو آورد و شروع به خواندن و نوشتن کرد .او مداح بود و شاعر .همیشه یا می خواند یا می نوشت .مامانم خیلی به او احترام می گذاشت و ما هم همین طور .و همه بد جوری ازش حساب می بردیم.

مادرم با یک سینی چای وارد اتاق شد و اول یک استکان چای جلوی آقام گذاشت روی کرسی و بعد نشست و به بچه ها گفت : بیایید چای بخورید .بعد مادرم بافتنی شو برداشت و شروع به بافتن کرد و خواهرم هم همین طور .من هم خیلی دوست داشتم ببافم و آقام با پره ی دوچرخه برام میل بافتنی درست کرده بود و من هم گاهی میل بافتنی های کوچکم را به مادرم می دادم تا برایم سر بیندازد و کمی می بافتم و بعد هم چون خراب می شد آن را می شکافتم .

بچه های کوچک تر کم کم خوابیدند و بزرگ تر ها در اتاق کناری دور بخاری نفتی جمع شدند و تکالیف خود را انجام دادند .بعد هم رادیو را روشن کردند و به قصه ی شب گوش دادند و خاموشی اعلام شد و بچه های بزرگتر رختخواب های خود را پهن کردند و خوابیدند و زهرا کنار مادر زیر کرسی و حسین و محسن در پایه دیگر کرسی و من هم در یک پایه کرسی خوابیدیم .

 


 
comment نظرات ()