یک روز غروب من داشتم کتلت سرخ می کردم که مجید از بیرون آمد تکه ای نان برداشت و کنار من ایستاد و نانش را به طرف من گرفت و با زبان بی زبانی از من کتلت خواست و من گفتم : برو آدم اینقدر دله نمی شه و او هم سرش را پایین انداخت ورفت .مادرم جریان را متوجه شد مجید را صدا کرد و نانش را گرفت و دو تا کتلت لای نان پیچید و داد دست مجید .مجید هم ابرو هایس را برای من بالا انداخت که یعنی حالت گرفته شد و من به مادرم اعتراض کردم که از وقتی شروع کردم کتلت سرخ کنم دو تا دادی به شوهر جونت .دوتا هم دادی مجید .هرکی بیاد دو تا بخوره تمام میشه و دو باره باید درست کنم .مادرم گفت پسر بچه است دلش می خواد تازه من همیشه به او لقمه می دهم و او عادت داره .تو هم حرص نخور غذا زیاده کم نمیاد .
اما من خیلی ناراحت شدم که چرا مادرم اینقدر به مردهای خانه اهمیت می
دهد واگر ما بخواهیم بخوریم به ما می گوید دختر نباید دله باشد خوب نیست.
حالا که سال هشتاد و هشت است و حدودبیست و هشت سال است که مجید مفقود شده است وهر وقت کتلت درست می کنم یاد او می افتم و ناراحت می شوم .اگر می دانستم که یک روز بزرگ ترین آرزویم آمدن مجید است و دعای همیشگی ام آمدن خبری از اوست .کتلت که هیچ جانم را هم اگر می خواست فدایش می کردم .یادش بخیر و روحش شاد.
شهید محسن کربلایی برادرمان هم معلم رزم مدارس شده بود و عضو سپاه بود .بسیج دانش آموزی را ابتدا او بنیاد گذاشت و به دانش آموزان درس رزم می داد .در صبحگاه مدارس با بچه ها تمرین نظم می کرد و از جلو نظام و به چپ چپ و به راست راست با آنها کار می کرد و شعار می داد .
نوار یک روز کار محسن را دارم که با بلند گو شعار می دهد و دانش آموزان با چه شوری پاسخ می دهند .
افراد آماده آماده ایم فرمانده
افراد روحیه عالیه فرمانده
افراد خمینی رهبر ماست فرمانده
افراد امریگا دشمن ماست فرمانده
یک دو سه چهار (و بچه ها محکم به زمین پا می کوبیدند و جواب می دادند )
بسم الله بسم الله
درود بر روح الله
رزمنده حقیقی که رهبرش روح الله ست
مدافع اسلام است مدافع قرآن است
و خلاصه خیلی شعار های دیگر و بچه ها عاشق این برنامه صبحگاهی بودند . بعد هم محسن کم کم به دانش آموزان آموزش دفاع می داد تا بتوانند هنگام پیشروی دشمن دانش آموزان بتوانند از خود دفاع کنند.
محسن انجمن اسلامی سلمان را پایه گذاری کرد و کار تبلیغات را برای گروه جوان آغاز کرد .کلاس های قران و احکام و یادگیری فنون رزم و کمکهای اولیه را در مسجد آموزش می دادند .
نظرات ()مجید کوچولوی ما دو سالش تمام شد و حسابی راه می رفت و کمی هم حرف می زد .خیلی خجالتی بود . اگر کار با نمکی انجام می داد و ما از او می خواستیم که آن کار را دو باره انجام بدهد خجالت می کشید و سرش را پایین می انداخت و آن کار را تکرار نمی کرد .کم کم بزرگ می شد ولی آنقدر شیطنت های حسین و محسن زیاد بود که فقط آن دو در خانه مطرح می شدند و بقیه بچه ها به خصوص مجید اصلا دیده نمی شدند .مجید آرام راه می رفت وآرام حرف می زد .اگر چیزی می خواست آهسته خواسته اش را مطرح می کرد وزمانی که با خواسته اش مخالفت می شد به راحتی از خواسته اش می گذشت .و دیگه آن را مطرح نمی کرد .مادرم خیلی هواشو داشت و همه کار براش می کرد و همه چیزش به موقع بود خورد و خوراک ، بازی و میان وعده ها و تنقلاتش .
مجید کم کم بزرگ می شد و بزرگ تر ها هر کاری از او می خواستند انجام می داد .سر کوچه ما یک بقالی کوچک بود که گاهی مادر به مجید پول می داد و او از مغازه سر کوچه خرید می کرد
یک روز بهاری یک دست فروش به کوچه آمده بود وسیب گلاب می فروخت .مجید به مادرم گفت سیب نمی خواهی و مادرم گفت :چرا می خواهم و مبلغی پول داد و گفت برو و سیب بخر .مجید رفت مقداری سیب خرید .مادرم سیب ها را در سبد کوچکی ریخت و شست .سیب ها کال بود و جلوی هر کس گرفت نخورد .مجید خیلی مظلومانه پیش مادرم رفت و گفت :مامان هیچکی نمی خوره ! مادر گفت :صبر کن اسماعیل (برادر برزگ که دل بچه ها را نمی شکست ) بیاد او حتما سیب می خوره .
غروب که اسماعیل آمد دو سه تا از سیب ها را خورد ولی چون کال بودند .گفت دیگه نمی خورم و مجید هم که توقع داشت اسماعیل همه سیب ها را بخورد . پیش مادرم رفت و با بغض گفت :مامان اسی هم نمی خوره ! از آن به بعد هر چیزی که غیر قابل خوردن بود می گفتیم .مامان اسی هم نمی خوره !
گاهی پدرم که می خواست جا ی نزدیک برود مثل مغازه سر کوچه ، دست مجید را می گرفت و با خودش می برد .این بچه انگشت کوچک پدر را می گرفت و آرام با او می رفت .کاملا با همه بچه ها فرق می کرد چیزی نمی خواست .حرف هم نمی زد بی صدا می رفت و بی صدا هم بر می گشت .
هرگز صدای فریاد او را چه در خانه و چه در کوچه نمی شنیدیم .اما خدا رحمت کند شهید محسن کربلایی را که هر وقت وارد کوچه می شد دعوا می شد و سر و صدای زیادی بلند می شد و زنگ در خانه به صدا در می آمد و مادرم نگران می گفت :وای محسن بازهم دست گل به آب داد .
مجید با هیچ کدام از خواهر برادر ها دعوا یا جر و بحث نمی کرد .غذاهای ساده مثل عدس پلو خیلی دوست داشت و از ماکارانی خیلی بدش می آمد .هر وقت مادرم ماکارانی می پخت او چیز دیگری می خورد .اما زهره خواهر کوچک تر ما سر سفره مجید را اذیت می کرد طوری که مادرم او را دعوا می کرد و مجید هم غذا نمی خورد و از سر سفره بلند می شد و می رفت .زهره یکی از رشته های ماکارانی را به دهان می گرفت و آرام آرام آن را به داخل دهان می کشید و آن را با لبش تکان می داد یا یک رشته را در دست می گرفت و شبیه کرم آن را تکان می داد تا شبیه کرم به نظر برسد و این کار حال مجید را به هم می زد و باعث می شد که از سر سفره بلند شود و مادرم هم زهره را دعوا می کرد ولی مجید دیگر سر سفره بر نمی گشت .
نظرات ()