داداش کوچولوی ما کم کم داشت بزرگ می شد و به مدرسه می رفت . مجید خیلی کم حرف و خجالتی بود و سر کلاس هم حرف نمی زد و کاری به کار هیچ بچه ای نداشت و بچه هایی هم که ساکت هستند همیشه کلاهشان پس معرکه است .یعنی دانش آموز اگر شرو شلوغ باشد معلم حواسش به اوست و او را زود می شناسد و جایی او را می نشاند که بتواند کنترش کند و شاگرد های مودب و سر زبان دار هم جای خود را در دل معلم باز می کنند و دائما در کلاس مطرح می شوند . اما دانش آموران ساکت و خجالتی دیر تر شناخته می شوند و وجودشان در کلاس ملموس نیست و بود و نبودشان فرقی نمی کند و معلم هم زیاد با آن ها کار ندارد و مجید هم یکی از این بچه ها بود .
روزی که معلم مجید مادرم را به مدرسه خواست و گفت مجید درسش ضعیف است و ممکن است مردود شود .مادرم نگران شد .وقتی از مدرسه به خانه آمدم مادرم جریان را برای من تعریف کرد و گفت . آدم این همه خواهر و برادر باسواد داشته باشه و درسش ضعیف باشه ؟ من که با این همه کار نمی توانم بیشتر از یک دیکته به او بگویم .تو باید از امروز با مجید کار کنی تا درسش خوب بشه و قبول بشه گناه داره .بچه بی سر و زبونیه ! من هم گفتم چشم و از آن شب با مجید رو خوانی و دیکته کار می کردم .وقتی معلم درس جدید می داد .چون مجید بعضی از حروف قبلی را هنوز یاد نگرفته بود دیکته اش بد می شد و من هم غلط ها را خط کشی می کردم و مجبورش می کردم بنویسد .بعد دو باره به او دیکته می گفتم .آن قدر دیکته می گفتم تا بیست بشه و لی باز هم فردای آن روز در مدرسه دیکته اش پانزده یا شانزده می شد و من ناراحت می شدم و خیلی بهش سخت می گرفتم .
یک شب سه تا دیکته به مجید گفتم و او بیست نشد و من باز غلط های او را خط کشی کردم و دادم نوشت اما وقتی دیکته چهارم را شروع کردم مجید شروع به گریه کرد .خیلی آهسته و بیصدا .اشکاش می ریخت روی دفترش و ورق دفتر خیس می شد و نوشتن روی آن خوب انجام نمی شد .مادرم هم در اتاق بود و داشت بافتنی می بافت .او متوجه گریه مجید نشده بود و لی من وقتین دیدم دفتر مجید داره خیس می شه سرش داد زدم و گفتم چرا گریه می کنی ؟ من به خاطر خودت کار می کنم . مادرم متوجه گریه مجید شد و گفت دفترت را بیار ببینم و مجید هم که از خدا می خواست یکی به دادش برسه !فوری بلند شد و رفت پیش مادرم و مادرم هم آن ورق خیس را از دفتر کند و گفت برو صورتت را بشور و بخواب .من هم ناراحت شدم و گفتم من دیگه با مجد یکار نمی کنم . مادرم گفت : تو باز هم با او کار می کنی ولی در حد تتوانش ّ! او ن بچه است ؛ گناه داره نباید زیاد بهش فشار بیاری . من شانه هایم را بالا انداختم .به معنی اینکه دیگه باهاش کار نمی کنم ( البته مادرم ندید چون اگر می دید حالم را می گرفت ) شب های بعد هم با مجید کار کردم و لی با نظارت مادرم .که به مجید فشار نیاد و درسش را هم یاد بگیره .مجید حروف را یاد گرفت فقط با کلمات استثنایی مثل خواندن(خاندن) و خوابیدن(خابیدن) و خود (خد)ونوک(نک)مشکل داشت و لی خوب کلاس او ل قبول شد و رفت کلاس دوم و کلی هم همه خوشحال شدیم ولی از من قدر دانی به عمل نیامد.
نظرات ()مجید کوچولوی ما دو سالش تمام شد و حسابی راه می رفت و کمی هم حرف می زد .خیلی خجالتی بود . اگر کار با نمکی انجام می داد و ما از او می خواستیم که آن کار را دو باره انجام بدهد خجالت می کشید و سرش را پایین می انداخت و آن کار را تکرار نمی کرد .کم کم بزرگ می شد ولی آنقدر شیطنت های حسین و محسن زیاد بود که فقط آن دو در خانه مطرح می شدند و بقیه بچه ها به خصوص مجید اصلا دیده نمی شدند .مجید آرام راه می رفت وآرام حرف می زد .اگر چیزی می خواست آهسته خواسته اش را مطرح می کرد وزمانی که با خواسته اش مخالفت می شد به راحتی از خواسته اش می گذشت .و دیگه آن را مطرح نمی کرد .مادرم خیلی هواشو داشت و همه کار براش می کرد و همه چیزش به موقع بود خورد و خوراک ، بازی و میان وعده ها و تنقلاتش .
مجید کم کم بزرگ می شد و بزرگ تر ها هر کاری از او می خواستند انجام می داد .سر کوچه ما یک بقالی کوچک بود که گاهی مادر به مجید پول می داد و او از مغازه سر کوچه خرید می کرد
یک روز بهاری یک دست فروش به کوچه آمده بود وسیب گلاب می فروخت .مجید به مادرم گفت سیب نمی خواهی و مادرم گفت :چرا می خواهم و مبلغی پول داد و گفت برو و سیب بخر .مجید رفت مقداری سیب خرید .مادرم سیب ها را در سبد کوچکی ریخت و شست .سیب ها کال بود و جلوی هر کس گرفت نخورد .مجید خیلی مظلومانه پیش مادرم رفت و گفت :مامان هیچکی نمی خوره ! مادر گفت :صبر کن اسماعیل (برادر برزگ که دل بچه ها را نمی شکست ) بیاد او حتما سیب می خوره .
غروب که اسماعیل آمد دو سه تا از سیب ها را خورد ولی چون کال بودند .گفت دیگه نمی خورم و مجید هم که توقع داشت اسماعیل همه سیب ها را بخورد . پیش مادرم رفت و با بغض گفت :مامان اسی هم نمی خوره ! از آن به بعد هر چیزی که غیر قابل خوردن بود می گفتیم .مامان اسی هم نمی خوره !
گاهی پدرم که می خواست جا ی نزدیک برود مثل مغازه سر کوچه ، دست مجید را می گرفت و با خودش می برد .این بچه انگشت کوچک پدر را می گرفت و آرام با او می رفت .کاملا با همه بچه ها فرق می کرد چیزی نمی خواست .حرف هم نمی زد بی صدا می رفت و بی صدا هم بر می گشت .
هرگز صدای فریاد او را چه در خانه و چه در کوچه نمی شنیدیم .اما خدا رحمت کند شهید محسن کربلایی را که هر وقت وارد کوچه می شد دعوا می شد و سر و صدای زیادی بلند می شد و زنگ در خانه به صدا در می آمد و مادرم نگران می گفت :وای محسن بازهم دست گل به آب داد .
مجید با هیچ کدام از خواهر برادر ها دعوا یا جر و بحث نمی کرد .غذاهای ساده مثل عدس پلو خیلی دوست داشت و از ماکارانی خیلی بدش می آمد .هر وقت مادرم ماکارانی می پخت او چیز دیگری می خورد .اما زهره خواهر کوچک تر ما سر سفره مجید را اذیت می کرد طوری که مادرم او را دعوا می کرد و مجید هم غذا نمی خورد و از سر سفره بلند می شد و می رفت .زهره یکی از رشته های ماکارانی را به دهان می گرفت و آرام آرام آن را به داخل دهان می کشید و آن را با لبش تکان می داد یا یک رشته را در دست می گرفت و شبیه کرم آن را تکان می داد تا شبیه کرم به نظر برسد و این کار حال مجید را به هم می زد و باعث می شد که از سر سفره بلند شود و مادرم هم زهره را دعوا می کرد ولی مجید دیگر سر سفره بر نمی گشت .
نظرات ()