آن سفر کرده

شهید جاوید الثر مجید کربلایی

قبول شده در کلاس اول دبستان
نویسنده : زینت کربلایی اسمعیل - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
 

داداش کوچولوی ما کم کم داشت بزرگ می شد و به مدرسه می رفت . مجید خیلی کم حرف و خجالتی بود و سر کلاس هم حرف نمی زد و کاری به کار هیچ بچه ای نداشت و بچه هایی هم که ساکت هستند همیشه کلاهشان پس معرکه است .یعنی دانش آموز اگر شرو شلوغ  باشد معلم حواسش به اوست و او را زود می شناسد و جایی او را می نشاند که بتواند کنترش کند  و شاگرد های مودب و سر زبان دار هم جای خود را در دل معلم  باز می کنند و دائما در کلاس مطرح می شوند . اما دانش آموران ساکت و خجالتی دیر تر شناخته می شوند و وجودشان در کلاس ملموس نیست و بود و نبودشان فرقی نمی کند و معلم هم زیاد با آن ها کار ندارد  و مجید هم یکی از این بچه ها بود .

روزی که معلم مجید مادرم را به مدرسه خواست و گفت مجید درسش ضعیف است و ممکن است مردود شود .مادرم نگران شد .وقتی از مدرسه به خانه آمدم مادرم جریان را برای من تعریف کرد و گفت  . آدم این همه خواهر و برادر باسواد داشته باشه و درسش ضعیف باشه ؟ من که با این همه کار نمی توانم بیشتر از یک دیکته به او بگویم .تو باید از امروز با مجید کار کنی تا درسش خوب بشه و قبول بشه گناه داره .بچه بی سر و زبونیه ! من هم گفتم چشم و از آن شب با مجید رو خوانی و دیکته کار می کردم .وقتی معلم درس جدید می داد .چون مجید بعضی از حروف قبلی را هنوز یاد نگرفته بود دیکته اش بد می شد و من هم غلط ها را خط کشی می کردم و مجبورش می کردم بنویسد .بعد دو باره به او دیکته می گفتم .آن قدر  دیکته می گفتم تا بیست بشه و لی باز هم فردای آن روز در مدرسه دیکته اش پانزده یا شانزده می شد و من ناراحت می شدم و خیلی بهش سخت می گرفتم .

یک شب سه تا دیکته به مجید گفتم و او بیست نشد و من باز غلط های او را خط کشی کردم و دادم نوشت اما وقتی دیکته چهارم را شروع کردم مجید شروع به گریه کرد .خیلی آهسته و بیصدا .اشکاش می ریخت روی دفترش و ورق دفتر خیس می شد و نوشتن روی آن خوب انجام نمی شد .مادرم هم در اتاق بود و داشت بافتنی می بافت .او متوجه گریه مجید نشده بود و لی من وقتین دیدم دفتر  مجید داره خیس می شه سرش داد زدم و گفتم چرا گریه می کنی ؟ من به خاطر خودت کار می کنم . مادرم متوجه گریه مجید شد و گفت دفترت را بیار ببینم و مجید هم که از خدا می خواست یکی به دادش برسه !فوری بلند شد و رفت پیش مادرم و مادرم هم آن ورق خیس را از دفتر کند و گفت برو صورتت را بشور و بخواب   .من هم ناراحت شدم و گفتم من دیگه با مجد یکار نمی کنم . مادرم گفت : تو باز هم با او کار می کنی ولی در حد تتوانش ّ! او ن بچه است ؛ گناه داره نباید زیاد بهش فشار بیاری . من شانه هایم را بالا انداختم .به معنی اینکه دیگه باهاش کار نمی کنم ( البته مادرم ندید چون اگر می دید حالم را می گرفت ) شب های بعد هم با مجید کار کردم و لی با نظارت مادرم .که به مجید فشار نیاد و درسش را هم یاد بگیره .مجید حروف را یاد گرفت فقط با کلمات استثنایی مثل خواندن(خاندن) و خوابیدن(خابیدن) و خود (خد)ونوک(نک)مشکل داشت و لی خوب کلاس او ل قبول شد و رفت کلاس دوم و کلی هم همه خوشحال شدیم ولی از من قدر دانی به عمل نیامد.


 
comment نظرات ()